مامانجونم میگفت : آنچه خدا خواست همان شد آنچه دلم خواست نه ان شد
23 اردیبهشت امسال 25 ساله شدم وجزخانوادم کسی بهم تبریک نگفت!!!!!
پری کوچولو من یک روزی اززندگی ناامید شدم اما حالا دراوج شادی و امید دارم زندگی می کنم
نه اونی که عاشقم بود شدهمسرم
نه اونی که میخاستم...
اما یک گلی اومده تو زندگیم که بهترازاون طلبم
یادمه یه جایی خوندم آرزوهاتون را توی یک سبد آرزو بنویسید و رها کنید برید به زندگیتون ادامه بدید
خدا به وقتش بهترینش را بهتون میده
من هم کاش فقط می نوشتم ازدواج و تو بقیه جزئیاتش دخالت نمیکردم برای انتخاب عجله نمیکردم شخصش را خودم تعیین نمی کردم و می سپردم به خدتا
خونه ی بابام خوب بود خوش گذشت و زود گذشت
حالا متاهلم و مستقل
صبح ها که ازخواب پا میشم دیگه صدای مامانم نیست تازه می فهمم خونم جداشده
وقتی بابام نمیاد بگه بابا چای میخوری می فهمم ازمحبتشون دورشدم
نمیدونم پری کوچولو چی بگم
بعضی ها ازم می پرسن خونه بابا بهتربود یا خونه شوهر
من نمی دونم چی جواب بدم
خونه بابا که بودم دلم میخواست عروس شم
دلم میخاست شوهرداشته باشم
اما حالا خونه ی شوهردلم بهونه ی بابا ومامانم وحتی دعواباداداشام را میگیره!!!
اما خوبه چون یک را داری که همه چیزته و همه چیزشی
زندگی را ادامه میدی به امید پولدارشدن و اوردن بچه
بهاروپویا
پری کوچولو من سه ساله پیش نیمه شعبان غرورم شکست و امسال اولین نیمه شعبانی بود که باشوهرم بودم...
گناه فقط دورشدن ازبرکت خداست....
برچسب:
نویسنده: یوسف یزدانی